تازه فهمیدم یه دوست چقدرمیتونه بی وفا باشه. . .

تاريخ : شنبه بیست و نهم تیر 1392 | 13:10 | نویسنده : ملیکا |
نمیدونم تاحالا شده ازیه حیوان خانگی یه موجودکه نفس میکشه

وبدنش گرمه چندماه نگهداری کنی بعدنتیجه زحماتت جلوی چشمت

یه شبه پرپربشه؟؟؟

من وخانواده ام ۱۵ تا جوجه ناز خریدیم وتوحیاط پشتی خونه مامانمینا

ازشون نگهداری می کردیم ۲ماه بیشتربود هرکدوم یه اسم داشتن

باشیرین کاری های مخصوص خودشون امادیشب.....

یه روباه نمیدونم ازکجاپیداش شده بود همه عزیزای دلمو خفه کرده 

همه رو ......

شایدبنظرتون خنده دارومسخره بیاداماغم منو فقط کسی که تجربه کرده

 میفهمه هیچ کدوم ازاون جوجه های نازوشیرین دیگه نفس نمیکشن

تنشون یخ  شده ومن نمیتونم خودمو آروم کنم همه خانواده ناراحتیم 

خیلی مظلوم خوابیده بودن دیگه نمیتونم ادامه بدم ببخشید...........



تاريخ : شنبه یکم تیر 1392 | 14:34 | نویسنده : ملیکا |

سرگشته

سرگشته ام پناهی نیست 

درکنارم زمزمه صدایی نیست گم گشته ام

دراین دنیا هوایی نیست نفس میگیردوانگار امیدی نیست ...

اماوقتی به یاد می آورم خدایی هست که همین نزدیکی ست

نفس میکشم وامید می آید

زمزمه ها میشنوم و پیدا می شوم 

پناه بی پناهان خدای  دلهای سپید را حس می کنم...



تاريخ : شنبه یکم تیر 1392 | 14:20 | نویسنده : ملیکا |

به نام یگانه پناه تنهایی های غریبانه ام

سلام

شروع دوباره وبلاگ نویسی من بعدازمدتهاغیبت از دنیای مجازی رو به خودم وهمه خوانندگان وبم تبریک میگم!(من اصلا خودشیفته نیستم کاملا واضحه مگه نه؟)

این مد ت که نبودم به دلایلی دسترسی به نت نداشتم یابه طوردقیق کمتردسترسی داشتم ومجال وبلاگ نویسی ووب گردی نبود.

اماحالا که اومدم سعی میکنم تندتندسربزنم وجبران کنم.

ازلطف دوستانی که وقتی نبودم فراموش نکردن وکامنت گذاشتن ممنونم.پس:

دوباره سلام به همه...



تاريخ : شنبه یکم تیر 1392 | 14:19 | نویسنده : ملیکا |
امروز دلم پر غصه اس دارم میترکم هیچکس نمیتونه بفهمه چه حالی دارم تعجب میکنم که نفس میکشم هنوز

به طورخلاصه  همه آرزوهای قشنگم به باد رفت.....................

فکرکنم خداحتی یه ذره هم منو ندید.......................

آره خدا؟



تاريخ : یکشنبه پنجم شهریور 1391 | 9:20 | نویسنده : ملیکا |

در خواب دیدم با خدا گفت و گویی داشتم

خدا گفت : پس می خواهی با من گفت و گو کنی ؟

گفتم : اگر وقت داشته باشید

خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی است

چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟

گفتم : چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسانها متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد :

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند

و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.....

این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد

پولشان را خرج حفظ سلامتی شان می کنند!

اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان میشود!

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال

این که چنان زندگی می کنند

که گویی هرگز نخواهند مرد

و چنان می میرند

که گویی هرگز زنده نبوده اند

خداوند دست های مرا در دست گرفت و هر دو مدتی ساکت ماندیم

بعد پرسیدم...

به عنوان خالق انسان ها می خواهید آنها چه درس هایی را از زندگی یاد بگیرند

خدا با لبخند پاسخ داد...

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را به دوست داشتن خود مجبور کرد

اما می توان محبوب دیگران شد

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان دازیم ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند

 اما بلد نیستند احساساتشان را ابراز کنند

یاد بگیرند که میشود دو نفر در آن واحد به یک موضوع نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

بلکه خودشان هم باید خودشان را ببخشند

و یاد بگیرند که

من اینجا هستم

همیشه

شب ولادت میترا...الهه ی مهر ...بر آن شویم تا همانند پیشینیان اهریمن وجودمان رامغلوب ساخته تاروشنایی مهرومحبت دردلمان جوانه زند وبذرعشق ودوستی طولانی ترین شب سال رامنورکند.
 
مراقب گرمای دلتان باشید...تاکاری راکه زمستان بازمین کرد،زندگی بادلتان نکند.... 
اولین روز های فصل زیبای زمستان تان  گرم وشاد.
           
                
پی نوشت۱:تقدیم به تمام موحدین (به ویژه مسیحیان ایران):
میلاد مسعود پیام آور توحید، صلح و مهربانی، حضرت عیسی مسیح (ع) بر تمامی موحدین و پیروان ادیان الهی بویژه جهان مسیحیت گرامی باد.
عشق درقلب کسانی که به معجزه ی کریسمس اعتقاد دارند بازتاب مبکند.
برای تو تمام صلح ...لذت وعشق این فصل راآرزو میکنم...
پی نوشت۲:تقدیم به مردم بم:
کاش ان شبی که زلزله شد بم سحرنداشت/مرغ سحرزطالع وبختم خبرنداشت
کاش ان شبی که پنجم دی بودروز ان/خورشید سر نمی زد وروز دگرنداشت
کاش اسمان پر ستاره زیبای شهر من/ان شب لباس نیلی غم رابه سر نداشت
مرغ سحر مگر ان شب نکرد بانگ/یاناله اش به دل ما اثر نداشت...
 
 


تاريخ : شنبه سوم دی 1390 | 9:40 | نویسنده : ملیکا |
دیگه از سرزنش ها یاحتی متلک های دیگران مثل گذشته آزرده وداغون نمیشم  دلشوره وتشویش نمیگیرم تو نگرانی غرق نمیشم من پوست کلفت شدم یا...یاشایدم دل کلفت ...قلب کلفت....چرت میگم؟؟؟؟.....نه دارم یادمیگیرم هیچ چیز اینقدرارزش نداره که به خاطرش خودمو قلبمو نابودکنم مخصوصا چیزهایی به این بی اهمیتی ...مثل متلک دخترخاله.....اگه به خاطراین ناراحتی هامن مریض شم نابودشم یاحتی خودمو بکشم بازم اینقدر واسش مهمه که الان ادعامیکنه ...نه معلومه که نه...خیلی زود فراموش میشم .

دیروز همش مبارزه میکردم که ازموج منفی حرف دیگران تاثیر نگیرم  موفق تراز همیشه بودم اما بازم نزدیک بود قاطی کنم ودعوا راه بندازم

ازت ممنونم خدا که کمکم کردی ...

همچنین ممنونم از اون ۳تادوستی که بهم کمک کردن (بانوشته هاشون )تازندگی رووسخت نگیرم وشاید خودشونم ندونن:تاپو-سورمه-بهاره(این آخری خیلی کمک کردی قدرداشته هامو بدونم)



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 | 13:12 | نویسنده : ملیکا |
چقدرسخته که سعی کنی غم هارو فراموش کنی وتظاهربه شادی کنی تاشاد بشی امابی تاثیرنیست  تلقین کردن هم یه فایده هایی داره حداقل دل آدم خوشه غصه هاروبی خیال میشه دنیاارزش غصه نداره بارهااینوتجربه کردیم امادست خودمون نیست اینقدر غم وغصه رودلمونه که یه وقت اگه چیزی واسه غصه خوردن نباشه تعجب میکنیم !انگارچیزی گم کردیم !اما ازین طور بودن میترسم ازین که به غم وغصه عادت کنم  چطورمیشه ازین وضع خلاص شدوازین حس فرارکرد؟؟همیشه دست خودمون نیست اما یه وقتایی یه کارایی هم بی تاثیر نیست این یه مبارزه اس یه مبارزه درونی که وجودمون میخواد غم رو نه بهتر بگم عادت به غم خوردن رو منهدم کنه یعنی میشه ؟چطور باید تو این مبارزه پیروز شد؟درعین سادگی ترسناکه چون باید بااحساس مقابله کنی باید اصلاحش کنی راهی بجز مبارزه نیست باید ترسو دور کنی چون این یه مورد ساده از هزاران مورد دشواره و زندگی سراسر پرشده از مبارزات اجباری ...اینطورنیست؟؟؟

دنیا رو عجیب تر از آنچه فکر می کردیم می یابیم ...نه؟؟؟

عکس های عاشقانه جدید بدون آرم

 



تاريخ : پنجشنبه سوم آذر 1390 | 12:16 | نویسنده : ملیکا |
خسته ام      از زنجیرها      ازاسارت      از زندانی شدن ...

چطور بعضی آدمها به خود اجازه می دهند روزهای مرا برایم برنامه ریزی کنند ؟ چطور به خود اجازه می دهند تصمیم بگیرند من کجاباشم وکجانباشم؟؟؟

دوست دارم رها باشم آزاد آزاد ... اما چندروز است که اسیرم ... اسیر خودخواهی دیگران ...

آغوشم وسعت مهربانی دارد اماتاکی ؟؟؟تاکی بگذرم  ببخشم؟؟؟آیابرای بخشش وگذشت مرزی نیست؟؟؟

آرزوهایم دارند پرپرمی شوند کاری ازمن برنمی آید چه کنم ؟؟؟زمان می گذرد اما ازمن هیچ برنمی آید

چرابایدما انسانها درشرایطی اینقدر متفاوت ازهم متولدوبزرگ شویم که قدرت درک هم رانداشته باشیم ؟؟؟

چراهیچ کس که مشکلش مثل من باشدرادراین دنیا پیدانمی کنم ؟؟؟چرااینقدرتنهایم ؟

همه ماتنهاییم درجهان بزرگ باهمه نقاط مشترک متفاوتیم خیلی متفاوت واز هم دور وتنها...

 بله دراین دنیای شلوغ گرچه درکنارهم هستیم اما همه تنهاییم...

بااین تنهایی چه کنیم بامتفاوت بودن اینقدردنیای ذهن هایمان از هم دور است که از تفکرات ذهنم میترسم میترسم نکند اشتباه باشند؟چراهرکس فکرش بامن متفاوت است وقتی می شناسمش؟

بازهم آغوشم راازمهربانی پر می کنم شاید تنهایی مان کمتر شود شاید فکرهایی به فکر من نزدیک پیداشوند...



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 | 9:42 | نویسنده : ملیکا |
چقدربده که هروقت دلم میخواد به نت دسترسی ندارم تا وقتی احساسم داره فوران میکنه بیام اینجاخودمو آروم کنم .

امروز واسه من روز خاصی بود اما یه نفرکه خیلی منتظرش بودم این روزو به یاد نداشت .. . سراغی ازم نگرفت...البته نه فقط ینفر ...چند نفر...ولی این یکی مهم تربودخوب...

حالا چراهمش به احساس های سرکوب شده فکرکنم درعوض یکی که اصلاانتظارشو نداشتم این روزوبیادداشت...!

خداازت ممنونم بخاطرهمه دوستای بامعرفت وحتی ممنون بخاطر بی معرفتاشون ..!چون بی معرفتام واسم ارزش دارن...

وسپاسگذارم از عشق زندگیم که امروزخیلی غافلگیرم کرد ...  همه وجودم دروجود تو خلاصه شده  پس باش تاباشم گلم ...

من ازین که روآدما تاثیربذارم مفیدباشم توذهنشون حک بشم لذت میبرم دلم میخواد وجودم  بودنم  نفس کشیدنم  بیهوده نباشه اما همیشه موفق نبودم ناموفق هم نبودم شایدازخودم زیادی انتظاردارم نمیدونم ولی دلم نمیخواد درجابزنم...خدایاکنارم باش وکمکم کن



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 | 12:24 | نویسنده : ملیکا |
هرروزکه چشم می گشایم غریبه ای را می بینم درجلد خودم تن

 خودم گویی دیگر روح خودم درتنم نیست خودم رانمیشناسم

چه غریبه شدم باخودم .

حس غرق شدن درمرداب راتجربه نکرده ام اما این روزها مردابی

 مرا به درون می کشد دست وپا می زنم کمک می خواهم

اما گویی هیچ کس حرفم را نمی شنود نمی فهمد گویی

دیگران هم مرا نمی شناسند گویی غریبه ام .

می خواهم پروازکنم رهاشوم اما پرواز نمی دانم ازیاد

 برده ام چطوراوج بگیرم  تابال هایم نشکند ناشیانه آن قدر

بال بال می زنم که پرهای بالم می ریزد بال وپر شکسته 

 می شوم همانطور که دل شکسته شده ام...

گردبادی می وزد من خودرا به آن می سپارم سزای دل شکسته

همین است ...

رها می شوم پرواز می کنم دور می شوم اما ...

بازهم خودم راپیدانمی کنم.... هنوز  غریبه ام....

 



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 | 8:49 | نویسنده : ملیکا |
سلام به همه  عزیزانی که این چندوقت آپ نمیکردم به یادم بودن وسر میزدن اول ازهمه  من چندوقتی اعصابم بخاطریسری مسائل بهم ریخته بود(وهنوزم هست دعایادتون نره) وثانیایکی مطالب اینجاروکپی کرده واسه خودش جای دیگه نوشته که من بااینکه ازش دلخوروعصبانی ام و هنوزجوابمونداده وممکنه کارش تکراربشهاما بااین حال آپ میکنم  شادباشید

دلتنگ

سازگل های دلم آهنگ توست

یار بی رنگ غزل همرنگ توست

رفتی اما جان چشمانت بگو

حس نکردی یکنفر دلتنگ توست...؟؟؟

خداوندا!باران رحمت تو همیشه درحال باریدن است تقصیرخودمان است که کاسه هایمان رابرعکس گرفته ایم ...



تاريخ : چهارشنبه چهارم آبان 1390 | 12:4 | نویسنده : ملیکا |
رفتم که نبینند پریشان شدنم را

غمناک ترین لحظه ویران شدنم را

درخویش فرو رفتم ودرخویش شکستم

تا دوست نبیندغم تنها شدنم را

 

دلی دارم که  هرچندش  بیازاری   نیازارد

نپنداری دلم سنگ است  آزردن نمی داند...

 

ازدوچشمم نازنین اشک تمنای توریخت

ازدلم جزمهرتو مهرهمه رفت وگریخت

بی تو هردم این نفس بامن غریبی می کند

بی توجانم باهمه آزادگی حس اسیری می کند

 

برایت حرفها دارم توای همراز زیبایم

که درآن سوی مرز بی کسی هستی

تورامن دوست می دارم ومی دانم

تو تنها قبله گاه این دل تنگی...

 

 



تاريخ : یکشنبه هفدهم مهر 1390 | 9:27 | نویسنده : ملیکا |
تنهاشادی زندگی ام این است که دیگران نمی دانند تاچه حد غمگینم...!

 




تاريخ : دوشنبه یازدهم مهر 1390 | 13:31 | نویسنده : ملیکا |
لعنت به این زندگی لعنت به این شانسی که من دارم لعنت به همه لعنت به همه چی لعنت به من

 لعنت به سرنوشت دیگه خسته شدم بریدم هیچ کس حرف منو نمیفهمه دیگه نمی دونم چکارکنم خدایا

 چراکمکم نمیکنی چرابه دادم نمی رسی این بود اون چیزی که من ازت خواستم ؟؟؟من لایق این

 سرنوشت بودم؟؟؟؟چرادردمنو گذاشتی واسه خودم من تنها نمیتونم تحمل کنم چراکمکم نمیکنی

 به فریادم نمیرسی ؟؟؟چراهیچ کس حرف منو نمیفهمه ؟؟؟چراباید خفه شم این دردو بریزم تو خودم

خدا ؟آخه چراچراچرا؟؟؟یکی تواین دنیا پیدانمیشه جواب منو بده ؟؟؟همه مردن؟؟؟همه خفه شدن

 ؟؟؟خدایامن ناشکرنبودم ونیستم ولی آخه تاکی؟؟من گناهی کردم که حرفم ونمیفهمن؟؟؟چرایکی

به دادمن نمیرسه آهای فریاد فریاد ازدست همه ازدست خودم سرنوشتم آدما ... همش بی فایده اس

 حتی نوشتن دیگه حتی نمیخوام بنویسم دلم میخواد بمیرم راحت شم ازهمه چی

ازدست همه ...همش بیهوده اس .. حتی زندگی....



تاريخ : سه شنبه پنجم مهر 1390 | 13:17 | نویسنده : ملیکا |
هرکه می گوید برایت می میرد دروغ می گوید!...

آن کس راست می گویدکه به خاطر تو زنده است...





تاريخ : یکشنبه سوم مهر 1390 | 13:12 | نویسنده : ملیکا |
عشق می ورزم وامید که این فن شریف

چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود




تاريخ : یکشنبه سوم مهر 1390 | 13:3 | نویسنده : ملیکا |
پیکرتراشم وباتیشه ی خیال  

یک شب تورازمرمرشعر آفریده ام

تادر نگین چشم تونقش هوس نهم

نازهزارچشم سیاه راخریده ام  





تاريخ : یکشنبه سوم مهر 1390 | 12:59 | نویسنده : ملیکا |
جمعه رفتن زهره ازبهترین دوستام بود یعنی بهترین دوستم بود هنوزم هست اما...

اماالان ازهم کیلومترهادوریم موقع رفتن حتی دلم نمیخواست خداحافظی کنم اصلاباورنمیکردم دارم خداحافظی می کنم اصلاباورنمیکردم داره میره ...هنوزم باورنکردم ...

حتی گریه امون ندادباورکنم گفت خداحافظ  ...

امیدوارم زودزود بیاد اینجا دوباره ببینمش...

بعدرفتن زهره من بیشتر به یادهدفم میفتم ...اما میترسم بهش فکرکنم  چون واسه رسیدن بهش مشکلات زیادی دارم  خیلی زیاد...

خدایا بمن کمک کن به هدف برسم کمک کن آرزوهام نمیرن ...آمین...



تاريخ : یکشنبه سوم مهر 1390 | 11:43 | نویسنده : ملیکا |
دوست بدار...  باخرد ...  اما  ... 

 

 بی چشمداشت ...

 

 Emoticon

سخت گیرد زندگی بر مردمان سخت گیر...



تاريخ : یکشنبه سوم مهر 1390 | 10:59 | نویسنده : ملیکا |